*** سکوتم از رضایت نیست ***
قدیما دل بود تو سینه نه یه تکه سنگ خارا
قدیما اشکی میریختیم وقت دلتنگی چشمها
قدیما آسمون شب پر بود از ماه و ستاره
دستای سرد یه عاشق کوره ای پر از شراره
قدیما عشق مقدس، قدیما عشق جنون بود
عاشقانه های شاعر، چشم شهلای نگار بود
چه حس عجیبی داشت راستش اصلا هیچ حسی نداشت وجودش، مغزش خالیه خالی بود براش
عجیب بود این چه حسی بود؟ نمی شناختش نمی دونست باید خوشحال باشه یا ناراحت یه جور
بی تفاوتی، بی حسی نسبت به همه چیز، همه کس. خوبه یا بده؟! نمی دونست. کسی بود
جوابش را بده؟ فکر نمی کنم. همین قدر می دونست که خیلی ها گاهی دچار این حس می شن
چه موقع هایی؟ نمی دونست!
عجب ................... حداقل اینو میدونست که خیلی از چیزها رو نمی دونه.
خیلی وقته دیگه نمی تونه بنویسه باز هم نمی دونه خوبه یا بد چون اون موقع که می نوشت
در اوج پریشونی بود و افکارش و کلمات هی به مغزش هجوم می آوردن و راحتش نمی ذاشتن
اصرار داشتن بیان روی کاغذ ولی حالا.... هیچی هیچ هیچ. اصلا نمی تونه فکر کنه انگار چیزی
به نام مغز، احساس و افکار توی وجودش نیست انگار هیچ وقت نبوده.
خوبه یا بد؟!؟
هیچی راضیش نمی کنه حتی پیشرفتش توی درس و گرفتن بهترین نمرات کلاس.
دیگه نمی خواد شکوه کنه دیگه از شکایت خسته ست می خواد سکوت کنه و گوش کنه
فقط گوش.
جمعه ۱۳/۵/۸۵
*** ![]()
![]()
*** 
من ديگه دوستت ندارم
با تو من كاري ندارم
مثل تو واسم زياده
فكر نكن يه بي قرارم
يه روزي واست مي مردم
از تو من فقط مي خوندم
حيف ار اون شعرهاي نابم
ديگه نفرين شده كارم
تو خوابت حتي نمي يام
از سرت زياده خوابم
فكر مي كردي اگه رفتي
واسه برگشتت بيدارم
اشتباه كردي كه رفتي
خيلي وقته توي خوابم
حالا برگشتي دوباره
اما من عشقي ندارم
بين ما حرفي نمونده
حيف ار اون قلب زلالم
مثل دستات مثل چشمات
يخ زده روح و وجودم
روز مرگ آرزوهات
روز ميلاد دوباره ام.
جمعه ۲۳/۴/۸۵
*** آوا ***
دورها آوايي است كه مرا ميخواند
پاي من خسته و لنگان و ضعيف
اين ره اما پر فراز است و نشيب
من در اين انديشه
كه كدامين فرياد
از پس بحر عميق
روح رنجيده و تب دار مرا
اين چنين مي خواند
من چه شفافم از اين بانگ غريب
ز چه رو ميخواند اين روح لطيف
كاش ميدانستم كيست!
كاش ميدانستم چيست!
از غم و غربت و تنهايي و بغض
قايقي خواهم ساخت
سوي آن شهر غريب
غرق در بيم و اميد
از پي بانگ رحيل
همچنان خواهم راند
پشت يك دشت وسيع
لب درياچه نور
شهري از جنس بلور
شده پنهان به مه صدق و سرور
و در اين شهر سپيد
در خم كوچه گم گشته به سبزييه چنار
آوايي است كه مرا مي خواند
چه نوايي شده پنهان در اين آواي حزين
كه در اين قلب فسرده و يخي
شعله از شك و يقين
به دل افروخته است
من ندانم، من ندانم كه چرا ميخواند
روح من آزرده روح من غم دار است
من از آن مي ترسم
من از آن آوايي كه به همراه نسيم
در خم آن كوچه سبز
رو به خاموشي ست مي ترسم
من از شفافي اين شهر خموش
من از اين آوا مي ترسم
جان من پر گشته از اين آواي غريب
دل من در پي آن سرگردان
پايم اما به رهش سست شده
من هنوز مي شنوم، مي بينم
بين ما يك كوچه
بين ما فاصله اندازه يك بوته گل
ولي افسوس كه اين فاصله هم پير شده
آوا آرام آرام
رو به خاموشي و تاريكي است
من در اين نزديكي
در خم كوچه گم گشته به سبزيه چنار
دگر آوايي كه
روح تب دار مرا
از پس كوه بلند
به زلالي مي خواند
هيچ نمي شنوم، نمي بينم
من هنوز مي ترسم
من از اين خاموشي
من از اين آرامش هم مي ترسم.
*** شب ***

شب مظهر آرامشه، شب مظهر نجابت
ديگه شب رو دوست ندارم، برام شده يه عادت
ميگن كه تو شب آداما آرامشو حس مي كنن
وقتي ستاره در مياد غم دل رو آب مي كنن
چرا تو آسمون من ستاره پيدا نمي شه؟!
از شب فقط تاريك هاش به چشم من ديده ميشه؟!
دوباره شب شد و هوا پر شده از سكوت و غم
پس اين شب سياه من كي به سپيده سر مي شه؟
يه موقعي طلوع ماه وقت غروب غصه بود
چشماي تو تو قاب ماه زينت آسمونها بود
حالا دلم به رنگ شب، خواب از چشمام فراريه
نگام به سقف آسمون، دنبال يادگاريه.
گفتم: درد دارم
گفت: درمان نتوانم كرد
گفتم: پريشانم جز تو كسي را ندارم
گفت: يقين دارم ديگري نيز هست
گفتم: مرا تنها رها ساختند
در اين كهكشان مرا ستاره اي نيست
گفت: در پس ابر پنهان گشته
صبوري كن مهتاب در راه است
گفتم: سنگينم، سنگين به اندازه كوه
گفت: سبك شو سنگيني و صعود، هرگز
گفتم: سنگينم كوه بر دوشم نشسته
گفت: كوه بر زمين بگذار پرواز كن، پرواز
گفتم: من در انتها اسيرم، عمقي به اندازه دنيا
گفت: بيرون بيا برخيز مجالي نيست
گفتم: چگونه؟! مرا ياراي پرواز نيست
گفت: سبك شو، پر بگشاي
گفتم: نمي توانم مرا بال و پري نيست
بالم را، پرم را ،شكستند
گفت: چشمانت را ببند
بيا، بپر، مي تواني
گفتم: نمي توانم مي ترسم، ترس را مي شناسي؟
گفت: بيا سخن از ترس مگو
گفتم: دير است مجالي نيست
براي پرواز بالي نيست
گفت: بيا، جلوتر بيا
چشمانت را ببند، بپر
**چشمانم را بستم، پريدم، آزاد، رها
و من عمريست بي بال و پر
حيران از آنچه بر من گذشته و مي گذرد
در گستره افق آرام و رها بال گسترده ام.**
چهارشنبه: ۲۰/۲/۸۵
